تاریخ ایران

تلنگری بر تاریخ

داریوش شاه پادشاه دلیر ایران زمین

در جنگ با اسکندر,داریوش شاه سوم بر عکس انچه در کتاب های در سی نوشته شده است با دلاوری تمامبا اسکندر به مقابله پرداخت و دلیل فرار وی رم کر دن اسب ها بود واو همچنین می بایستی خود را زنده نگه میداشت تاامپراتو ری بزرگایران زمین از بین نرود . وی دو باره با سپاه ی برای مقابله با اسکندر فراهم کرد ولی افسوسکه اسکندر دوباره همانن دفعه قبلبه قلب سپاه حمله کرد و همانند دفعهی قبل باعث رم کردن اسبها شد . در همین لحظهارابهی داریوش شاه به زمین افتاد .سپاه اندیشیدندکهشاه دار فانی راگفتهاست پسبرای حفظ سپاهو مقابلهی دوباره مجبور به فرار شدند و این امر باعث از دست دادن فرصتی دوباره شد

پس از ان اریو برزن فرماندهی سپاه داریوش شاه به هنگام گذر اسکندر از تنگه ای دشوار بر سر انان تخته سنگ هایی پرتاب کرد و انانرا سنگ باران کرد . این امر باعث عقب نشینی سپاه اسکندر شد . مدتی بعد چوپانی وطن فروش راهی به انان نشان داد که می توانستنداز پشت سر به سپاه اریو برزن حمله کنند . انان چنین کردند .ولی با مقابله ی اریو برزن وسپاهش رو به رو شدند وپس از ان عازم پاسارگاد برای دفاع از این مکان مقدس شدند .

قتل داریوش شاه سوم    

داریوش شاه در اوایل بهار سال "330 "پ.م  که تصور میکرد میتواند در ماد سپاهی مجهز برای مقابله درست کند با بسوسوالی باختر وعده ای از بزرگان پارسازجانب ری به سوی ولایت باختر قدم به جاده نهادند این نشان از ایستادگی وی بود

انان در نزدیکی  دامغان اطراق نمودنددر شب بسوس والی باختر و سپاهیان جلسه ای تشکیل دادند که در ان نقشه ی قتل داریوش شاه طرح شد .در این جلسه رامتین ,ارته وبذ پارسی پاترونیونانی شر کت نداشتند .

صبحدمشاهنشاه که از زیادی خستگی به پیشنهاد رامتین   خفته بود در چادرش به دست بسوس والی باختر و چند تن از سر داران و تبرزن ووالی سیستان زخمی شد . رامتین وقتی از نقشه با خبر شد سراسیمه خود را به چادر رساند و با کلی اسرار اجازهی ورو را گرفت پس از ورودداریوش شاه را که غرق در خون بو درا دید وی با لبخند تلخی که بر لب داشت گفت :"این هم عاقبت من , کشته شدم ,اما نه به دست دشمن ,من خنجرا زدست  خویش خود خوردم."

بسوس خود را پادشاه ایران زمین "اردشیر چهارم "خواند . پس زاز مشاهدهی اسکندر در نزدیکی اقامت گاهشان ان جارا ترک گفتند .

رامتین وچندین تن که از بسوس کینه داشتند از رفتن با انان به باختر خوداری کردند و برای گرفتن انتقام از بسوس به اسکندر پیوستند .

داریوس سوم فردی نیک نفسی بود که قصد احیای امپراتوری ایران زمین راداشت.اما اسکندر و یاران خویش این فرصت را به وی ندادندکه اشتباهات شاهان پیشین را اصلاح کند . سر رشتهی تمامی دروغ ها وهرجومرج ها و..... از اخس"اردشیر سوم "شروع شد و چنانچه تمامی سربازان قبل از ان می گفتند که:"راستی بهترین خشبختی است وکسی خوشبخت است کهخواهان خشبختی دیگران باشد.

پارسه در اتش

به هنگام تسخیر تخت جمشید اسکندر جشنی بر پاکرددر این جشن تاییس زنی اتنی جام های پیدرپی شراب به اسکندر داد او که غرق در مستی بود دست بر گردن تاییس انداخت و با وی رقصید .تاییس که اسکندر را غرق در مستی دید گفت "میتوانی به من هدیه ای بدهی وجواب مثبتی که یافت گفت"قصر را به اتش بکش تا گرمای ان خستگی راه را ت مان به در کند . " اسکندر در حالی کهمن پسر خدایم مشعل را از دست تاییس گرفتو به درون کاخ انداخت,و به پیروی از او سایر سربازان مشعل را از دست زنانی که در کنارشان بودند گرفتند و ان جا را به اش کشیدند

اسکندر پسر شیطان

اسکندر پس از چندی میخواست روح شیطانی خود را به روح پاک ایرانی تبدیل کند .ککه تلقین های کالیس تیس "خواهر زادهی ارسطو"جلوی این کار را می گرفتکه سزای خیانت هایش دستور قتلش به دست اسکندر بودپساز چندین سال اسکندر به مقبرهی کورش بزرگ رفت ومتحول شد ,و خود را بسیار حقیر وکوچک دید اما پس از مدتی دوستش "هفیس تیوس "به علت می گماری بسیار بیمار شد و به بستر بیماری رفت . او پس از دست و پنججه نرم کردن با مرگ جسمش از روهش جدا گشت .اسکندر برای رهایی روح دوستش  دستو ر داد که سر تمامی جوانان دختر و پسر هاه را بزنند . وی از اندوه از دست دادن دوستش به میگماری و عیش و نوش پرداخت او در همی زمان ها در بابل همانند کرمان " هنگامی که اسکندر قصد بازگشت داشت راه کرمان را در پیش گرفت اما اذوقه  هایشان تمام شد و بسیاری از سپاهیانش در کویر تلف شدند وی به شکرانهی نجات یافتن به عیش ونوش پرداخت "معشوقه ی یونانی خود"باگواس "را جلوی مردم در اغوش گماشت و....

با این کار مردم بابل نیز همانند کرمانی ها از اسکندر متنفر شدند و او را پسر شیطان نام نهادند . او نیز همانند هفیس تیوس به میگماری پرداخت و در بستر بیماری افتاد وچندی بعد از پای در امد . مرگ زود رس اسکندر در 33 سالگی ناشی از افراط در شراب خواری ,بی خوابی ها ,بی بند و باری های جنسی  بود . این مرگ به موقع باعث شد که تا او را در تاریخ پس از کورش سردار شکست نا پذیر بنامند . اگر او دیر تر این دار فانی را می گفت پارسیان بیش از این ساکت نمی ماندند و قلمرو ش را تسخیر می کردند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 21:1  توسط مژده  | 

کورش بزرگ

این اراده ی اهورا مزدا بود کهپارسیان سرور دنیا شوند امید وارم که بعد از من همواره ایرانیان در حفظاین سرزمین یکوشند و تا جهان باقی ست ان راپاس بدارند  رمز کار هم خیلی ساده است باید به انسان ارزش گذاشت و انان را ازاد بگذاریم تا خود انتخاب نمایند از ان جا که اندیشهی ما خدایی است مطمین باش که پا بر جا خواهیم ماند.

 

 

 

کیش زرتشت

 

روزی بردیاپسرکوروش از پدر خویش پرسید: پدرتو کهمعتقد به کیش زرتشتی ,  چرا دیگران رابه دین خود دعوت نمی کنی ؟ برای تو که بسیار ساده است !

کوروش لبخندی زد وگفت : پسرم در دین اجباری نیست مهم این است که تو پایبند باشی .وقتی دیگران پایبندی تو را ببینند,به سوی تو می ایند من به همه ی انسان ها احترام میگذارم در مورد مردمانی که به دینشان بی مهری شده, از انان دلجویی کردم . اقوام یهود و پیروان مردوک وطرفداران بعل همه برای من محترمند

موبدی که سوالبردیا راشنیده بود گفت :"فرزندم قوم یهود پدرت را مسیح خویش می نامند وطرفداران مردوکاورا نجات دهنده ی خویش وپیروان بعل که بیشتر در عربستانو سوریه سکونت دارند اورا منجی میدانند .میدانی چرا؟چون پدرت برگذیدهی اهورا مزدا است ودارای فر ایزدیست"   بردیا با لبخندی به موبد گفت :"راست می گویی. من جز مهر

و محبت به انسان ها از او چیزی دیگر ندیدم

کورش شبی هنگام نیایش در معبد برای لحظاتی بدون ارادهبه خواب رفت .در خواب اشعه ی خورشیدسر تا سرش را فرا گرفته بود  او با دو بال گسترده به اسمان در مسیر اشعه خورشید در حرکت  بود به جاییرسید که فقط نور بئد و نور . انگاه از نور زر تشت را دید که با دستان گشاده و لبان خندان به طرف او امد و او را در اغوش گرفت . کوروش  چون کودکی در اغوش پیامبرجای گرفت زر اشت او را به چمنزاری با صفا برد که پر از کبو تران سپید بود  کوروش محو تماشای زیبایی ان جا بود انگاه زر تشت در حالی که جامی مملو از اب گیاه "هوم"به او داد وگفت :بخور ,استراحت همیشگی برا تو که خدا گونه بودی , تو بر مرگ فاتح شدی برای تو مرگوجود ندارد ,تو جاودانه ای  ...........

کوروش به هنگام مرگ به بزرگان ماد و پارس گفت:فرندان من ,دوستان من,اکنون به پایان زندگی نزدیک شدم . با نشانه های اشکار رد یافتمکه دیگردر میان شما نخواهم بود  ,وقتی در گذشتم  مرا خوشبخت پندارید ,من در سرزمینکوچکی در اسیا متولد شدم با نان  چوپانی بزرگ شدم تا تقدیر مرا به پدر مادر عزیز تر از جانم "کمبوجیه ,ماندانا"رساند سپا کو و میترا دات مرا پر ورش دادند و برای من عزیزاند .تو ,کم بو جیه پسرم !می بایستی حرمت انان را نگاه داری  .من اکنون تمامی اسیارابرای شما به ارمغان اور ده ام . اینک وقت عزیمت من به دنیا ی مر دگان است  ,اما خوشحالم که شماو میهنم را خوشبخت می بینم  . اشکار اعلام می کنم پسرم پاد شاه وهم اکنون ولعهد من است . بزر گان پسر بزرگم را همانند من بدانند . و پسر کوچکم بر دیا نیزفرمانروایشرق کشور البته زیر نظر کمبو جیه است.و تو کم بو جیه بعد از من تو به سل طنت این سر زمین مقدس میرسی مپندار که عصای زرین  تاج و تخت را نگاه خواهد داشت . دوستان صمیمی و یا ران وفل داربرای پاد شاه عصای مطمین تری اند . یاران!من اکنون احساس می کنم جانم از پیکرم بیرون میرود ,اگر در میان شما کسی دست مرا بگیرد یا در چشمانم بنگرد تا جان دارم نزدیک شود ,هنگامی کهروی خود را پو شاندم از شما میخواهم که پیکرم را کسی نبیندحتی شما فرزندانم .از تمام پارسیان و متحدان بخواهید تا بر جسد من حاظر گردند و مرا از این که دیگر رنجی نخواهم بر د تهنیت گویند  .پس از مرگ مرا در پاسار گاد دفن کنید .تن مرا در زر و سیم نپو شانید وگوهر ها رامرا میا رایید ,بلکه ان را به خاک بسپارید  زیرا چه سعادتی با لا تر از این که انسان به خاک باز گردد.خاکی که پرونده ی همه چیز های نیکوست .به اخرین اندرز من گوش فرا دهید ,اگر می خوا هید دشمنان خود را تنبیه کنید ,به دوستانتان نیکی کنید . اکنون مرا تنها بگذارید . کوروش در حالی که جامه ی سپید و شنلی ارغوانی بر شانه داشت دستانش را سوی اسمان دراز کرد و گفت :"ای یزدان پاک! من اماده ام" بر روی زمین دراز و پارچه ای سپید بر روی خود کشید . گویی که هر گز نبوده است و جهان را ترک گفت .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 11:25  توسط مژده  |